به خوابم میآید

خرید بک لینک

حس عجب،پُر از درد، نامهربانی و دیوانگی که شبهای پاییزی همدل و همیاری یک مرد خستهتر از گذشته شده است.این حس، حسِ یک حماقت است. از این حماقت یک احمقِ خودباخته و دلباخته بشتر از سالها میگذرد. هنوز هم برای وصال یک معشوقه مرُده امیدوار میباشد. مگر او این قدر غافل است؛ معشوقهی که شبها حتی در خواب هم به نگاهی یک دلباختهِ دیوانه ارزش قایل نیست، چگونه میشود با دل و جان عاشقانهترین لحظات زندگی را با او داشته باشد. لباس سرخ، موی طلای، نگاهی زنانهِ و معصومانهِ او شبها خواب را بالایم حرام ساخته است. خواب میبینم که با چه طرز رفتار و نگاهی مغرورانهِ اش از پیشگاهی یک مرد خستهتر از گذشته عبور میکند و بدونِ این که چشم به حال آشفتهِ این دیوانهِ عاشق بندازد، خرامان گذر میکند.

اما !

این حس و این خواب بازگوی حقیقت است که خداوند به من میآموزاند که دیگر برایش منتظر نباشم. درک کنم که او مرُده است. بیاموزم که لمس دستهای سفید او یک رویاست . رویاِ که هرگز به حقیقت مبدل نخواهد شد .اه ؛ کدام دل و کدام عقل این واقعیت و حقیقت را درک کند، که او مرُده است . بخدا نمیتوانم . درکش خیلی برایم سنگین است.

میترسم! هراس دارم. هراس دارم که این حقیقت را درک کنم و از من دلباختهِ عاشق و دیوانهِ که هنوز بابت ِ یک مرُده تن به هرزهگی ندادم ، روسپی شوم. روسپی خطرناک تر از روسپیهای که از داشتنِ همه امکانات تن به لذتهای شطیانی میدهند.

من دیوانه خواهم ماند. سکوت خواهم کرد. اشک خواهم ریخت و شب ها برای این معشوقهِ مرُده ام فرسته های کوتاه نوشته خواهم کرد. اما هرگز از این حماقت نمیخواهم رو گردان شوم و هوشیار تر از دیگرانِ که از هوشیاری شان بابت رسیدن به خواستهای نامطلوب خویش دارند استفاده میکنند.

او خواهد آمد !

ولگرد اجتماعی...

ما را در سایت ولگرد اجتماعی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 15:25

صفحه بندی