به خوابم میآید
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 15:25
حس عجب،پُر از درد، نامهربانی و دیوانگی که شبهای پاییزی همدل و همیاری یک مرد خستهتر از گذشته شده است.این حس، حسِ یک حماقت است. از این حماقت یک احمقِ خودباخته و دلباخته بشتر از سالها میگذرد. هنوز هم برای وصال یک معشوقه مرُده امیدوار میباشد. مگر او این قدر غافل است؛ معشوقهی که شبها حتی در خواب هم به نگ...
اعترافنامه(2)
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 18:53
دیگر برای نمره چهل اشک نمیریزم صنف نهممکتب در لیسه سپینکلی بودم.روزهای دشوار را سپری مینمودم.تنها هزاره تباری،بودم که در یک صنف چهل نفری در کنارِ سایر برادرانِ از تبارهای،تاجیک و پشتون درس میخواندم.تنها و کوچکترین شاکرد یک صنف بزرگ بودم.آرام،خیلی هم درسخوان و در عین حال بسیار با نظافت بودم.آموزگاران...
بياموزيم تا بياموزانيم (٢)
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 18:53
نگارندهَ :ظريف صفا بختيارى ١١_به ياد داشته باشيم كه فسبوك مكان أمن براى ما نيست.نوشته ها،خاطرات و نگاره هاى مان گاهى ميتواند باعثِ از دست دادن جان ما شود.١٢_به ياد داشته باشيم كه ظاهر و چهره زيبا افراد هرگز تأييد بر شخصيت حقيقى و زيبا افراد نميكند.خيلى ها زيبا رو اند اما شخصيت زيبا ندارند .١٣_به ياد...
مردهی فراموش ناشده
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 18:53
زهرا تو را چگونه فراموش كنم.مرده ها دو باره زنده نميشوند.خيلى ها باور دارند گريستن به حق مرده ها آنها را ناراحت ميكند.اما من هر شب براى او مى گريم،اشك ها از گونه هايم جارى ميشوند.بي خود ميشوم.سرخى چشمانم،درد هايم را نمايان ميكند.وجودم ميلرزد.دست هايم بى حس ميشود و فكرم منجمد.چون من براى زنده شدنِ یک...
در سوگ سه رفیق
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 18:53
یاددشتنامه برادرم پشتون،تاجیک،ازبیک و سایر اقوام که در جغرافیایی بنامِ افغانستان که از وکیلش گرفته تا عادیترین فردش؛ چگونگی سیاست را از کوچههای خاکالود شهر آموخته اند، سلام.من یک هزاره پسر هستم که در دوم اسد در دهمزنگ سه رفیقم را در نزدِ چشمانم از دست دادم، عده شان زخمی شدند و چندین شان با همان حس ع...
نامهی برای دخترم
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 18:52
من برای دخترم نامه نوشتم؛ شما هم بنوسید دخترم خرسندم که تو را دارم؛ اسمت را اسمِ معشوقهام انتخاب کردم. فراموش نکن که این اسم برایم خیلی باارزش و زیباست. فراموش نکن که پدرت با چه خوندل تو را دارد بزرگ میکند. میخواهد تو بانوِ زیباتر از دیگران از بعدُ شخصیت و منزلت انسانی باشی و دیگران در مقابلت زانو ب...
بقا
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 18:52
مجبورم برای بقا مان از همدیگر جدا باشیم. بقا مان در جدای ماست گرنه گمره خواهیم بود و این را خود و خودم میدانیم که راه مان اشتباه رفت و هدف مان نامقدس ترین هدف تا این دم روزگار برای هر دو ما بود. فقط میخواهم آنقدر قدرتمند بشوی که هرگز در مقابل ولگرد های مانند من ولگردِ خود گُم شده زانو نزده و با اقبا...